... توی نگاش بزرگی موج میزد ! به چشماش خیره شده بودم ! از کاری که میکرد راضی بود ! دخترک بجای اینکه با عروسکاش توی خونه بازی کنه ، داشت با یه سری وسایل دود اندود ور میرفت ! کارشو خوب بلد بود !
.
.
.
گفت : آقا ، شما ازدواج کردید ؟
آخه آقا ، ...
من : گلم ، چرا حرفتو قطع کردی ! بگو عزیزم ! ببینم میخوای چی بگی !
گفت : آخه آقا ، من یه داداش بزرگ دارم که ازدواج کرده و من و داداش کوچیکمو برای کار میفرسته و حتی نمیزاره که درس بخونیم ! میگه که ، میگه، میگه که ( هق هق کنان ) ، درس بخونید باید خرجتونو من بدم ! ( تو چشماش اشک بود) ، آقا شما هم مثل داداش من ، آدم بدی هستید ؟
...
نمیدونم چه حسی داشت بهم میگفت که با اون مثل هم سنای خودم صحبت کنم ! شیرین صحبت میکرد ! منطق زندگی رو احساسی درک کرده بود ! دستی به صورتش کشیدمو ، سیاهی صورتش با اشکش مخلوط شده بود و سیمای زیبایی درست کرده بود اما ، دردناک بود !
من : اسمت چیه و چند سالته خوشگلم ؟ هان ؟!
گفت : آقا اسم ندارم . از بچگی منو با های و هوی صدا میزدند و سنمم درست نمیدونم !
من : ...
روی صندلی کوچکی که داشت ، روبروش نشستم ! مردم که در حال رد شدن بودن ، نیگام میکردن ! بعضی ها بهم میخندیدن و بعضی ها هم یه پوزخندی نثارم میکردند ! کمتر کسی پیدا میشد که دیدی منصفانه داشته باشه ... !
گفت : آقا نگفتید ، ازدواج کردید یا نه ؟
من : آره عزیز دلم ! ( بابت ازدواج ، دروغ گفته بودم )
گفت : اگه به بچه مثل من داشتی که مثل من کار میکرد ، باهاش چیکار میکردی ؟
من : (تو چشماش نیگاه کردم ) منم یه دختر ناز مثل خودت دارم ! اما سوال سختی پرسیدی ! که اصلا جوابی الآن براش ندارم !
... ساکت شد.
با دستمالش سریع کارارو انجام میداد ! اینقدر خوب به کارش مهارت داشت که کفشام ، مثل اولش شده بودند !
سرشو انداخت پایین و گفت : ... تومان میشه آقا !
فقط کاسه ی آلومینیومیشو که معلوم نبود چقدر بهش ضربه خورده بود رو بالای سرش گرفت تا پولو تو اون ظرفش قرار بدم !
...
اون روز گذشت ! من همیشه کارم شده بود که به بهونه واکس زدن برم پیشش ! به شیرین صحبت کردنش عادت کرده بودم ! حتی ، دلم میخواست بغلش کنم ! و اونو هی بندازم بالا و پایین ، خندشو ببینم ! چند ماه گذشت ! اما هیچوقت موفق به دیدن خندش نشده بودم !
... یه روزی تا بهش رسیدم ، اومد به پاهام چسبید و بغلشون کرده بود و زارزار گریه میکرد ! هی داد میزد و میگفت :
آقا ، آقا ... اون آقاهه که اونجا واستادست پولامو از کاسم ریخته ! و وسایلمو هم جمع کرده و بهم دیگه نمیده ! تازشم منو کلی کتک زد ! من آخه ، امشب که خونه رفتم چی به داداشم بگم ! منو خونه راه نمیده !
اون لحظه عرق سردی تمام بدنم رو فرا گرفته بود ! میخواستم که منم باهاش گریه کنم ! اما میدونستم که نمیتونم هیچ دفاعی ازش بکنم ! فقط تو بغلم گرفتمشو صورتشو بوسیدم ! هنوز صدای هق هق کردنش میومد ! ... روز سختی بود ...
...
بعد اون روز ، دیگه خبرس ازش نبود و نه هیچ ! هر روز وقتی که از اونجا میرفتم ، بغض گلومو میفشرد ! دل کندن از اون ، برام خیلی سخت بود ! تا حالا به هیچ کس نتوستم اینجوری عادت کنم ! تنها کسی بود که تونست تو دلم نفوذ کنه ! میخواستم ، دوباره ببینمش ، صداشو بشنوم ! با اون صدای نازش دوباره بهم بگه ، آقا ، آقا ، ... !
ای خدا چی میشد اون پیش من زندگی میکرد ، بهش میرسیدم ! به عنوان بچه ، سرپرستیشو قبول میکردم ! خدایا ، خدایا ، منو لایق این کار بکن ! خدایا خواهش میکنم ...
حالا که بعد یه مدت باعث این شد ، که از تصمیمم منصرف بشم و به زندگی امیدوار بشم !خدایا اونو بهم برگردون ! ...
نه به اون دختر لوس مدیر ساختمون خودمون که داره چنان تو نازو نعمت زندگی میکنه و نه به این ... ! خدایا نمیخوام اون تو این وضع باشه ...
هر روز ، علاقه من نسبت به اون افزوده میشد ! تا شد که با امید دیدن اون ، از خونه میومدم بیرون ! اما باز هم هیچ و هیچ ... فایده ای نداشت ....
...
...
یه چند سالی گذشت ، موهای سرم ، کم کم شروع به سفید شدن کرده بود ! دیگه یه چند ماهی میخواست که بشم 35 ساله ...
بازم به امید دخترک از خونه میومدم بیرون ! فایده ای نداشت ! تا یک شب که ، در حال قدم زدن تو یکی از مسیرهای شهری بودم ! هوا، نم نم بارون گرفته بود ! اون شب حس عجیب داشتم ! یاد گذشته ی خودم افتاده بودم ! یاد دوران خوشی که با نگار داشتم ! اما حیف که زیاد به طول نیانجامید و اونو خدا ازم گرفت و یه چند سالی خودمو برای هدف رسیدن به نگار رو به تاخیر انداخته بودم ! اما اون شب تصمیم جدی گرفته بودم که خودکشی کنم ! باید این کارو انجام میدادم ! چون واقعا دلم براش تنگ شده بود ! تو همین حال و هوا بودم ، که یه صدایی به گوشام خورده بود ! یه دختری توی ایستگاه اتوبوس نشسته بود ! به خودش پیچیده بود ! هوا هم خیلی سرد بود ! بارون کم کم داشت شدید تر میشد ! اون صدا دوباره تکرار شد ...
گفت : آقا ، میتونم امشب با شما سپری کنم ! پولی هم نیمخوام ! فقط یه سرپناه میخوام ...
...
صدا و لحن آقا گفتنش خیلی برام آشنا بود ! نزدیکش شدم ! فهمیدم کی بود ! به روی خودم نیورده بودم ! درخواستشو قبول کردم ! همونجا یه تاکسی دربست گرفتم تا به خونه برسیم ! تا رسیدیم خونه ، سریع رفت لباسای کثیفشو درآورد ! لباسی نداشت ! من هنوز کلاهمم در نیاورده بودم ! نمیدونستم از چی میترسیدم !
من : برو توی اون اتاق ، لباس وردار ...
گفت : پس میخواییم چیکار کنیم آقا ...؟ ؟ !
من : یه لباسی توی کمد بچه هست ! برو ببین ، این آخرین لباسی که برای هم سن تو گرفتم ، اندازت هست ؟
رفت توی اتاق و برگشت ! لباسا کمی براش تنگ و کوتاه بود ! اما خیلی بهش میومد ! منم دیگه لباسامو عوض کرده بودم ! ...
وقتی من و اون بهم دیگه زل زده بودیم ! نیمدونم چی شده بود ، که یهو برگشتم بهش گفتم :
دخترک کفاش ، چه بزرگ شده ...
خشکش زده بود !
داشتم همینجوری بهش میگفتم : چه بزرگ شد ، فکر میکردی ، که هر چقدر هم بگذره بازم نمیتونم اون دخترک معصوم و ناز رو به یاد بیارم !
هنوز توی شوک بود ... اشک توی چشماش جمع شده بود ! اومد تو بغلم و زار زار گریه میکرد ! با اون صدای نازش میگفت ، آقا دیدی چه به سرم اومده ...
من : هنوز هیچی بلایی سرت نیومده ...
تا یه مدت چیزی نگفت و تو بغلم چشماشو بسته بود ! ...
چشماشو باز کرد و برگشت روی مبل دراز کشید و سرشو گذاشت روی پاهام ، و چشم تو چشم من به سکوت ادامه میداد ! تا پرسید آقا :
خانوم و دختری که میگفتین کجان ؟ به سکوت خودم ادامه داده بودم ! دوباره پرسید ! جواب دادم ، من بهت دروغ گفته بودم ، من مجرد زندگی میکردم !
یهو بند دلم باز شد ! اشک خشک شده ی چشمام ، دوباره شروع به جاری شدن کرده بود ! و هر چی توی دلم بود و داشتم بهش میگفتم ، حتی اتاقی که توش برای گرفتن لباس رفته بود رو هم گفته بودم که برای اون درست کرد بود ! و همیشه برای اون طبق و مناسب سنش براش لباس میخریدم و میذاشتم توی کمد ! و همیشه منتظرش بودم ! اونم دوباره گریش گرفته بود ! ... حتی بهش گفته بودم که میخواستم اونو بزرگ کنم ! اما روزی که اومدم دنبالش نبود ... میخواستم که بهم بگه ، بابا ...
حالا دیگه نوبت اون شده بود ... گفت :
از اون روز به بعد ، داداشم منو از خونه بیرون کرده بود ! و دیگه کارتن خواب شده بودم! توی حلبی آبادی های شهر سپری میکردم ! بعد یه مدتی توی پارک ، یه سری پسرای مست شده ، بهم تجاوز کردند و نجابتم رو از دست دادم ! خیلی عذاب کشیده بودم اونروز ! اما از اون روز به بعد ، افتادم توی این کار ، حتی یه خانومی هم ، منو به فاحشه خونش دعوت کرده بود یا بهتر بگم ، منو بزور برده بود ! اما دیگه برای سپری کردن زندگیم مجبور بودم ! تا شد یه دفعه که فاحشه خونه لو رفت و منم مجبور شده بودم برای ادامه ، به هر کسی برای یک شب یا چند شب درخواست بدم ! و شد امشب ، که بابامو دیدم ! ... راستی یه چیزی هم اون زمونا خوب میدونستم ! اون زمونا که بهم دروغ گفته بودید ! چون میدونستم آدم بزرگا ، دروغ میگن !!!!!!!!!
...
بهش گفتم که میخوام پیشم بمونه و خودم سرپرستیش میکنم ! و دلم میخواد منو به عنوان بابا محسوب کنی !
همون شب متاسفانه حالش بهم خورد ! بردمش بیمارستان ! سریع بستریش کرده بودند ! ازش آزمایش خون گرفته بودند ، فهمیدند که ایدز داره ! نمیتونستم دیگه اینو بهش بگم ! دخترک شناسنامه ای نداشت ، اما خودم روش اسم نگار گذاشته بودم ! برای هر روز زنده بودنش ، هزار بار دعا میکردم !
غیر شب اول که دیدمش ، بهم دیگه نگفته بود بابا ! تا شد ، شبی که سخت حالش بد بود !
گفت : باباجون ، دستمو بگیر تو دستت ! بغلم کن !
گوشه ی تختخواب که نشسته بودم ، بغلش کردم !
ازم پرسید : چرا باباجون ، من باید از اول زندگیم اینجوری بدبخت بدنیا بیام ، و توی یه حلبی آباد ، و یکی اینجوری که از اول زندگیش تو ناز و نعمت و توی یه خونه درندشت؟
باز هم بغض کردم و سکوت ...
گفت : باز باباجون ، نمیخوای راستشو بگی ، سکوت میکنی ! هنوز قدیما یادمه !
...
یهو یه تکونی خورد و با ناله گفت : خداحافظ بابای عزیزم !
...
...
برای همیشه بدرود دنیا گفت ! و توی بغلم برای همیشه به خواب رفت !
…
آهای دنیا ازت دلگیرم ، آهای دنیا رحم کن که ازت خیلی بیزارم ...
دخترک من رفت !
نگار من تنها رفت !
دخترک من کنار نگار رفت !
من هم سراغ دریا ... !
خداحافظ دنیا ...
خداحافظ دنیا ...
خداحافظ دنیا ...
خودکشی ... !
مطلب بر گرفته (کپی شده) از وبلاگ پیمان دانشفر