تبليغاتX
سیب قرمز

تعطیل

 

مرد

 

خدا بیامرزدش!

+ نوشته شده در ساعت توسط جنون مجنون

به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک
 
چرا باید به دور تو بگردم ؟؟؟
 
ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی
 
برو با دل بیا تا من بگردم
 
 
 
 
 

انتظار فرج از نیمه خرداد کشم ... 


سلام ای غروب غریبانه دل

سلام ای طلوع سحر گاه رفتن

سلام ای ...

 

حیف نمیشه بمونی کنارم

من که جز تو کسی رو ندارم

  کاش که پیشم بمونی یه لحظه

این یه لحظه به یه عمر میارزه

تویه چشمام نگاه کن یه روده

  این چشم ها  بی تو عاشق نبوده

من نمیخوام که با غم بسازم

من نمیخوام به اشکات بنازم

آی تو که از نگاه من بریدی

با چنگ و دندون به هوا پریدی

خواستم با اشکام راهتو ببندم

حیف که چشمات رو بستی و ندیدی

تو میری و رفتنتو میبینم

باز به تماشای افق میشینم

میری و آتیش میکشی به جونم

ترانه ها واسه کی بخونن

 

خداحافظ ای قصه عاشقانه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

خداحافظ ای ...

(این ۲ تا هیچ ربطی به هم ندارن) 

+ نوشته شده در ساعت توسط جنون مجنون |


هر كجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.

پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است.
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچهاي غربت؟من نمي دانم
كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست.
و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست.
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.
واژه ها را بايد شست .
واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد.
چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
دوست را، زير باران بايد ديد.
عشق را، زير باران بايد جست.
زير باران بايد با زن خوابيد.
زير باران بايد بازي كرد.
زير باران بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت
زندگي تر شدن پي در پي ،
زندگي آب تني كردن در حوضچه “اكنون”است.

رخت ها را بكنيم:
آب در يك قدمي است.

روشني را بچشيم.
شب يك دهكده را وزن كنيم، خواب يك آهو را.
گرمي لانه لكلك را ادراك كنيم.
روي قانون چمن پا نگذاريم.
در موستان گره ذايقه را باز كنيم.
و دهان را بگشاييم اگر ماه در آمد.
و نگوييم كه شب چيز بدي است.
و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ

+ نوشته شده در ساعت توسط جنون مجنون |

 

... توی نگاش بزرگی موج میزد ! به چشماش خیره شده بودم ! از کاری که میکرد راضی بود ! دخترک بجای اینکه با عروسکاش توی خونه بازی کنه ، داشت با یه سری وسایل دود اندود ور میرفت ! کارشو خوب بلد بود !

.

.

.

گفت : آقا ، شما ازدواج کردید ؟

آخه آقا ، ...

من   : گلم ، چرا حرفتو قطع کردی ! بگو عزیزم ! ببینم میخوای چی بگی !

گفت : آخه آقا ، من یه داداش بزرگ دارم که ازدواج کرده و من و داداش کوچیکمو برای کار میفرسته و حتی نمیزاره که درس بخونیم ! میگه که ، میگه، میگه که ( هق هق کنان )  ، درس بخونید باید خرجتونو من بدم ! ( تو چشماش اشک بود) ، آقا شما هم مثل داداش من ، آدم بدی هستید ؟

...

نمیدونم چه حسی داشت بهم میگفت که با اون مثل هم سنای خودم صحبت کنم ! شیرین صحبت میکرد ! منطق زندگی رو احساسی درک کرده بود ! دستی به صورتش کشیدمو ، سیاهی صورتش با اشکش مخلوط شده بود و سیمای زیبایی درست کرده بود اما ، دردناک بود !

من   : اسمت چیه و چند سالته خوشگلم ؟ هان ؟!

گفت : آقا اسم ندارم . از بچگی منو با های و هوی صدا میزدند و سنمم درست نمیدونم !

من   : ...

روی صندلی کوچکی که داشت ،  روبروش نشستم ! مردم که در حال رد شدن بودن ، نیگام میکردن ! بعضی ها بهم میخندیدن و بعضی ها هم یه پوزخندی  نثارم میکردند ! کمتر کسی پیدا میشد که دیدی منصفانه داشته باشه ... !

گفت : آقا نگفتید ، ازدواج کردید یا نه ؟

من   : آره عزیز دلم ! ( بابت ازدواج ، دروغ گفته بودم )

گفت : اگه به بچه مثل من داشتی که مثل من کار میکرد ، باهاش چیکار میکردی ؟

من   :  (تو چشماش نیگاه کردم ) منم یه دختر ناز مثل خودت دارم ! اما سوال سختی پرسیدی ! که اصلا جوابی الآن براش ندارم !

... ساکت شد.

با دستمالش سریع کارارو انجام میداد ! اینقدر خوب به کارش مهارت داشت که کفشام ، مثل اولش شده بودند !

سرشو انداخت پایین و گفت : ... تومان میشه آقا !

فقط کاسه ی آلومینیومیشو که معلوم نبود چقدر بهش ضربه خورده بود رو بالای سرش گرفت تا پولو تو اون ظرفش قرار بدم !

...

اون روز گذشت ! من همیشه کارم شده بود که به بهونه واکس زدن برم پیشش ! به شیرین صحبت کردنش عادت کرده بودم ! حتی ، دلم میخواست بغلش کنم ! و اونو هی بندازم بالا و پایین ، خندشو ببینم ! چند ماه گذشت ! اما هیچوقت موفق به دیدن خندش نشده بودم !

... یه روزی تا بهش رسیدم ، اومد به پاهام چسبید و بغلشون کرده بود و زارزار گریه میکرد ! هی داد میزد و میگفت :

آقا ، آقا ... اون آقاهه که اونجا واستادست پولامو از کاسم ریخته ! و وسایلمو هم جمع کرده و بهم دیگه نمیده ! تازشم منو کلی کتک زد ! من آخه ، امشب که خونه رفتم چی به داداشم بگم ! منو خونه راه نمیده !

اون لحظه عرق سردی تمام بدنم رو فرا گرفته بود ! میخواستم که منم باهاش گریه کنم ! اما میدونستم که نمیتونم هیچ دفاعی ازش بکنم ! فقط تو بغلم گرفتمشو صورتشو بوسیدم ! هنوز صدای هق هق کردنش میومد ! ... روز سختی بود ...

...

بعد اون روز ، دیگه خبرس ازش نبود و نه هیچ ! هر روز وقتی که از اونجا میرفتم ، بغض گلومو میفشرد ! دل کندن از اون ، برام خیلی سخت بود ! تا حالا به هیچ کس نتوستم اینجوری عادت کنم ! تنها کسی بود که تونست تو دلم نفوذ کنه ! میخواستم ، دوباره ببینمش ، صداشو بشنوم ! با اون صدای نازش دوباره بهم بگه ، آقا ، آقا ، ... !

ای خدا چی میشد اون پیش من زندگی میکرد ، بهش میرسیدم !  به عنوان بچه ، سرپرستیشو قبول میکردم ! خدایا ، خدایا ، منو لایق این کار بکن ! خدایا خواهش میکنم ...

حالا که بعد یه مدت باعث این شد ، که از تصمیمم منصرف بشم و به زندگی امیدوار بشم !خدایا اونو بهم برگردون ! ...

نه به اون دختر لوس مدیر ساختمون خودمون که داره چنان تو نازو نعمت زندگی میکنه و نه به این ... !  خدایا نمیخوام اون تو این وضع باشه ...

هر روز ، علاقه من نسبت به اون افزوده میشد ! تا شد که با امید دیدن اون ، از خونه میومدم بیرون ! اما باز هم هیچ و هیچ ... فایده ای نداشت ....

...

...

یه چند سالی گذشت ، موهای سرم ، کم کم شروع به سفید شدن کرده بود ! دیگه یه چند ماهی میخواست که بشم 35 ساله ...

بازم به امید دخترک از خونه میومدم بیرون ! فایده ای نداشت ! تا یک شب که ، در حال قدم زدن تو یکی از مسیرهای شهری بودم ! هوا، نم نم بارون گرفته بود ! اون شب حس عجیب داشتم ! یاد گذشته ی خودم افتاده بودم ! یاد دوران خوشی که با نگار داشتم ! اما حیف که زیاد به طول نیانجامید و اونو خدا ازم گرفت و یه چند سالی خودمو برای هدف رسیدن به نگار رو  به تاخیر انداخته بودم ! اما اون شب تصمیم جدی گرفته بودم  که خودکشی کنم ! باید این کارو انجام میدادم ! چون واقعا دلم براش تنگ شده بود ! تو همین حال و هوا بودم ، که یه صدایی به گوشام خورده بود ! یه دختری توی ایستگاه اتوبوس نشسته بود ! به خودش پیچیده بود ! هوا هم خیلی سرد بود ! بارون کم کم داشت شدید تر میشد ! اون صدا دوباره تکرار شد ...

گفت : آقا ، میتونم امشب با شما سپری کنم ! پولی هم نیمخوام ! فقط یه سرپناه میخوام ...

...

صدا و لحن آقا گفتنش خیلی برام آشنا بود ! نزدیکش شدم ! فهمیدم کی بود ! به روی خودم نیورده بودم ! درخواستشو قبول کردم ! همونجا یه تاکسی دربست گرفتم تا به خونه برسیم ! تا رسیدیم خونه ، سریع رفت لباسای کثیفشو درآورد ! لباسی نداشت ! من هنوز کلاهمم در نیاورده بودم !  نمیدونستم از چی میترسیدم !

من    : برو توی اون اتاق ، لباس وردار ...

گفت  : پس میخواییم چیکار کنیم آقا ...؟ ؟ !

من    : یه لباسی توی کمد بچه هست ! برو ببین ، این آخرین لباسی که برای هم سن تو گرفتم ، اندازت هست ؟

رفت توی اتاق و برگشت ! لباسا کمی براش تنگ و کوتاه بود ! اما خیلی بهش میومد !  منم دیگه لباسامو عوض کرده بودم ! ...

وقتی من و اون بهم دیگه زل زده بودیم ! نیمدونم چی شده بود ، که یهو برگشتم بهش گفتم :

دخترک کفاش ، چه بزرگ شده ...

خشکش زده بود !

داشتم همینجوری بهش میگفتم : چه بزرگ شد ، فکر میکردی ، که هر چقدر هم بگذره بازم نمیتونم اون دخترک معصوم و ناز رو به یاد بیارم !

هنوز توی شوک بود ... اشک توی چشماش جمع شده بود ! اومد تو بغلم و زار زار گریه میکرد ! با اون صدای نازش میگفت ، آقا دیدی چه به سرم اومده ...

من  : هنوز هیچی بلایی سرت نیومده ...

تا یه مدت چیزی نگفت و تو بغلم چشماشو بسته بود ! ...

چشماشو باز کرد و برگشت روی مبل دراز کشید و سرشو گذاشت روی پاهام ، و چشم تو چشم من به سکوت ادامه میداد ! تا پرسید آقا :

خانوم  و دختری که میگفتین کجان ؟ به سکوت خودم ادامه داده بودم ! دوباره پرسید ! جواب دادم ، من بهت دروغ گفته بودم ، من مجرد زندگی میکردم !

یهو بند دلم باز شد ! اشک خشک شده ی چشمام ، دوباره شروع به جاری شدن کرده بود ! و هر چی توی دلم بود و داشتم بهش میگفتم ، حتی اتاقی که توش برای گرفتن لباس رفته بود رو هم گفته بودم که برای اون درست کرد بود ! و همیشه برای اون طبق و مناسب سنش براش لباس میخریدم و میذاشتم توی کمد ! و همیشه منتظرش بودم ! اونم دوباره گریش گرفته بود ! ... حتی بهش گفته بودم که میخواستم اونو بزرگ کنم  ! اما روزی که اومدم دنبالش نبود ... میخواستم که بهم بگه ، بابا ...

حالا دیگه نوبت اون شده بود ... گفت :

از اون روز به بعد ، داداشم منو از خونه بیرون کرده بود ! و دیگه کارتن خواب شده بودم! توی حلبی آبادی های شهر سپری میکردم ! بعد یه مدتی توی پارک ، یه سری پسرای مست شده ، بهم تجاوز کردند و نجابتم رو از دست دادم ! خیلی عذاب کشیده بودم اونروز ! اما از اون روز به بعد ، افتادم توی این کار ، حتی یه خانومی هم ، منو به فاحشه خونش دعوت کرده بود یا بهتر بگم ، منو بزور برده بود ! اما دیگه برای سپری کردن زندگیم مجبور بودم ! تا شد یه دفعه که فاحشه خونه لو رفت و منم مجبور شده بودم برای ادامه ، به هر کسی برای یک شب یا چند شب درخواست بدم ! و شد امشب ، که بابامو دیدم ! ... راستی یه چیزی هم اون زمونا خوب میدونستم ! اون زمونا که بهم دروغ گفته بودید ! چون میدونستم آدم بزرگا ، دروغ میگن !!!!!!!!!

...

بهش گفتم که میخوام پیشم بمونه و خودم سرپرستیش میکنم ! و دلم میخواد منو به عنوان بابا محسوب کنی !

همون شب متاسفانه حالش بهم خورد ! بردمش بیمارستان ! سریع بستریش کرده بودند ! ازش آزمایش خون گرفته بودند ، فهمیدند که ایدز داره ! نمیتونستم دیگه اینو بهش بگم ! دخترک شناسنامه ای نداشت ، اما خودم روش اسم نگار گذاشته بودم ! برای هر روز زنده بودنش ، هزار بار دعا میکردم !

غیر شب اول که دیدمش ، بهم دیگه نگفته بود بابا ! تا شد ، شبی که سخت حالش بد بود !

گفت : باباجون ، دستمو بگیر تو دستت ! بغلم کن !

 گوشه ی تختخواب که نشسته بودم ، بغلش کردم !

ازم پرسید : چرا باباجون ، من باید از اول زندگیم اینجوری بدبخت بدنیا بیام ، و توی یه حلبی آباد ، و یکی اینجوری که از اول زندگیش تو ناز و نعمت و توی یه خونه درندشت؟

باز هم بغض کردم و سکوت ...

گفت : باز باباجون ، نمیخوای راستشو بگی ، سکوت میکنی ! هنوز قدیما یادمه !

...

یهو یه تکونی خورد و با ناله گفت : خداحافظ بابای عزیزم !

...

...

برای همیشه بدرود دنیا گفت ! و توی بغلم برای همیشه به خواب رفت !

آهای دنیا ازت دلگیرم ، آهای دنیا رحم کن که ازت خیلی بیزارم ...

دخترک من رفت !

نگار من تنها رفت !

دخترک من کنار نگار رفت !

من هم سراغ دریا ... !

خداحافظ دنیا ...

خداحافظ دنیا ...

خداحافظ دنیا ...

خودکشی ... !

 

مطلب بر گرفته (کپی شده) از وبلاگ پیمان دانشفر

+ نوشته شده در ساعت توسط جنون مجنون |

سلام سلام سلام

سبزه های دلپاک ، دشت را می خوانند

و بهار ... با سر انگشت به در می کوبد

سفره ای باید چید ،

از گل و سیب و سرود ، از صفا و لبخند

از پر چلچله ها ، سفره ای باید چید ...

سفره ای باید چید ...

که در آن عطر صداقت جاری است .

باور معجزه ها بازی نیست.

بای از کوچه تردید گذشت.

سفره ای باید چید...

هم صدا با دل من ،

همه فاخته ها می خوانند :

خانه ات آبادان

سینه ات نورافشان

و خرامیدن نوروز مبارک بادت .


 

بالاخره امسالم تموم شد و عید و خونه تکونی و عیدی و ... اومد.

هر کی رفت مسافرت باید واسه منم سوغاتی بیاره!

عیییییییییییییییدتون مبارککککککککککککککک!

تا بعد از ۱۳ یه در همگی فعلا خداحافظتون باشه!

+ نوشته شده در ساعت توسط جنون مجنون |

ادامه ندارد!

+ نوشته شده در ساعت توسط جنون مجنون

محممممممممد بیدار شو حالت خوبه؟!

حالم؟ نه آره نمیدونم

چه وحشتناک بود!

هنوز دارم میلرزم

نمیدونم سردمه یا از ترسه!؟

یعنی من واقعا انقدر ...

یکی یه لیوان آب بده!

آب لیوان یخه!

دوباره یادش افتادم! وای!

لیوان، آب، همه جا خیس شد!

دوباره میلرزم!

ولی فک نکنم سردم باشه دارم از گرما گر میگیرم.

یعنی من انقدر مممم ...!

دوباره زبونم بند اومد!

نه ... آب نمیخوام!

 سردمه!

یه چیزی بدید تنم کنم!

چشام دوباره رو هم رفت!

خوابم گرفت!

یکی منو از خواب بیدار کنه! خیلی ترسناکه!

دوباره همون خواب و همون ...

محمد پا شو اینو بپوش!

وای دوباره بیدار شدم!

...

 

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در ساعت توسط جنون مجنون |

سلام

خوب و بد بودنتون چه صنمی یا سنمی به من داره!

اومدم یه مشروحه اخبار در مورده این چند روز که نبودم بدم

از ۲۲ بهمن شروع میکنیم:

نمیدونم چند سال پیش یه سری مردم و یه سری نوجوان مثه من واسه تفریح و پر کردن اوقات فراغت و پیچوندن مدرسه تصمیم به انجام انقلاب زدن!

حالا دیگه کارایی که اونا کردن یا خوب یا بد

اونوخ یه سری بچه که هنوز اصلا انقلاب رو ندیدن و نمیدونن که موافقن یا نه و ... پا میشم میرن راهپیمایی

بیخیال این حرفا میان میزنن میکشنمون بزارید خلاصه از راهپیمایی رو واستون تعریف کنم:

فک کنید من یه روزه تعطیل ساعت ۸ صبح از خواب پا شم

سوار اتوبوس شدیم با یکی از دوسام اتوبوس تا ۱۰۰ متری میدون آزادی رفت بعد ما پیاده شدیم گفتیم ضایس حداقل یه ذره پیاده روی کنیم!

یه جا شیر کاکایوی (حمزه رو پیدا نکردم) صلواتی میدادند ما هم مرده خور رفتیم قاطی جمعیت با کلی زور رسوندیم خودمون دمه اون کتریه شیر کاکایو  نمیدونم دسته من تو چش بقلیم بود یا دست اون تو چشم من! حالا رفتیم اون جلو تا توبت ما شد طرف گفت تمومه

به علت کمبود وقت این جاهاش رو سانسور میکنم تا ... رفتیم جلویه جایگاه یعنی اگه یه قدم دیگه بر میداشتیم بقل خوده محمود بودیم! مردم یهو قاط زدم شروع کردن به هل دادن و ... . ما مثه آب روون میرفتیم یه ور بعد هل میدادن میرفتیم به وره دیگه

بعدشم اتفاقای زیادی افتاد که بعدا سر فرصت میگم

دیگه فک نکنم از ۲۲ بهمن به این ور کاره خاصی کرده باشم!

راسی ولنتاین رو هم تبریگ میگم من که کامیون کامیون کادو گرفتم!

در ضمن پیشاپیش چهارشنبه سوری رو تبریک میگم من که یه ماه دارم پولامو جمع میکنم!

بچه های خوبی باشیدا نبینم کار بد بکنید

خیلی خواستید شادی کنید یه شمع بگیرید دستتون تو خیابونا راه برید!

راسی اگه جواب کامنت ها رو نمیدم دیگه به بزرگی خودتون ببخشید آخه تازگی ها یه راه توپ واس خوش بودن پیدا کردم

یک حالی میده تمام روز رو خوابم فقط در حد نیم تا ۱ ساعت بیدارم که اونم به غذا خوردن و کارای دیگه میگذره

موفق باشید

دریای دلتان صاف و مواح باد! (اگه کسی تونس معنی اینو بگه)

+ نوشته شده در ساعت توسط جنون مجنون |

ادامه مطلب

+ نوشته شده در ساعت توسط جنون مجنون |

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست                              تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

خوب و خوشید؟

بالاخره این هفته تموم شد خیلی هفته بدی بود! ببخشید اگه جواب نظراتون رو ندادم و دیر آپ کردم.

الان یاد یه خاطره از چند ماه پیش افتادم گفتم بگم یه ذره بخندیم!

یه لحظه فک کن ساعت ۲:۳۰ بعد از ناهار فیزیک داشته باشی! آدم خوابش میگیره دیگه!

منم مثه همه داشت خوابم میبرد که دیدم آقای فیزیک داره بر و بر منو نگاه میکنه! گفتم الان میاد میخورتم. رفتم بیرون صورتم رو بشورم.

تو راه گشنم شد یه شکلات خریدم تا بازش کردم که نوش جان کنم نصفش افتاد زمین! یکی از دوسام اومد بیرون! دیدم دستش لاکی خفن قبل از جواب دادن اون نصفه دیگه رو خورد بعدش:

من: علی (اسم طرفه) با خودت درگیری!؟ چی کار کردی؟

علی: نه بابا لاک ریختم تو درش بعدش گذاشتم سرش خشک شده بعد الان چسبیده باز نمیشه!!!

من: علی جان یه سوال آدم انقدر دیوونه خب مگه مرض داشتی؟!

من: علی بازش کنم چی میدی؟

علی: نمیتونی

منم که به خودم اطمینان داشتم زور زدم دیدم باز نمیشه

یهو یه فکر پلید اومد به ذهنم:

نیرو اگه عمود وارد بشه ...

من: علی برو عقب

علی: واس چی؟

من: خب نرو

دور خیز کردم...

دویدم...

پریدم...

با تمام وجودم لاک رو زدم زیره پایه خودم!!!!

از بقل آبشار رد میشه آدم قطره های ریزه آب میپاشه رو صورتش، یه لحظه همون حس رو داشتم!

تمام لباس ها و موهام لاکی شده بود!

رفتم سر کلاس همه زدن زیره خنده و گفتن ...

عکاس: درا خانوم

بشنو از نی چون شکایت میکند                                                            از جدایی ها شکایت میکند

کز نیستان تا مرا ببریده اند                                                                   در نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق                                                         تا بگویم شرح درد اشتیاق

 

+ نوشته شده در ساعت توسط جنون مجنون |